بوی ماه...

یادم هر سال اول مهر که می شد می رفتم پشت در خونه ی حسن اینا وایمیستادم فالگوش، اونا یه تلویزیون 12 اینچ سیاه و سفید داشتن که هیچ وقت حسن نمیذاشت برم خونشون و برنامه های تلوزیون رو نگاه کنم، همیشه از پشت همین در چمباتمه میزدم طوری که حواسم بود کسی نیاد، به همین سرود بوی ماه مهر بوی ماه مدرسه گوش میدادم... بابا رو که شبا با اون خستگی میدیدم دیگه ذوقی واسه رفتن به مدرسه تو دلم نمی موند، دوست داشتم زودتر بزرگ شم، بزرگ شم و کار کنم که هر شب بابا رو با این چهره ی خسته و مامان رو با دستهای چوروک و زخمی از رخشویی مردم نبینم، ولی همیشه بابا می گفت: درس بخون پسر که مثل من حمال نشی... هر سال همین موقع ها خونه هایی که مامان برای کلفتی می رفت بهش یکسری خنزر پنزر و لباس مباسایی که بچه هاشون نمی پوشیدن میدادن واسه من، مامان هم اونا رو می شست و با کتری اوتو می کرد و لای روزنومه می پیچید و هر سال به اسم مهر و مدرسه می گفت که واسم خریده. من می دونستم دست دوم ولی همشون رو چند بار قبل از رفتن به مدرسه می پوشیدم و به به و چه چه می کردم که مامان دستت درد نکنه.... بابا همیشه نزدیکای مهر چندتا از این دفترهای کاهی با جلد مقوایی زرد که هیچ وقت یادم نمیرتشون و چندتا مداد سیاه و پاکن میذاشت رو لباسا و بهم میداد... مامان هم با حوصله می شست و با روزنومه اون دفترا رو برام جلد می کرد...

حالا دیگه امروز خودم شدم بابا، بابای امیر حسین که هشت سالش، امروز امیر حسین بلعکس اون روزای من بزرگترین مشکلش این که بین جلد بتمن و دیجیمن کدومش رو انتخاب کنه! بین جامدادی فلزی و زیپی کدومش رو برداره! مارک مدادش استدلر باشه یا...! پاکن پلیکان میخواد یا فانتزی! کلاسر پاپکو بگیره یا معمولی!...

می ترسم، می ترسم امیر حسین هیچ وقت درد آدمای مثل اون زمانای من رو که حالا هم کم نیستن نفهم، می ترسم هیچ وقت معنای زحمت، درس، کار، امکانات رو نفهمه...

یه روز بهش میگم، یه روز همه ی اینها رو واسش تعریف می کنم... هنوز هم هر وقت می نویسم بوی کاغذ کاهی رو با اون پرزای بلند و نرمش رو تو بینیم حس می کنم... یه روز هم امیر حسین می فهمه! نه؟

_ بابا، باباااااااااااا...

_هان، بله!

_اون پرگاره که تو اون بسته هست، قشنگ رو میگما، اون، واسم میخری...؟!

پاورقی:

1.ماه مهر واسه هر کسی یه بویی داره یکی بوی کاغذ کاهی... یکی بوی کاغذ برنده ی دفتر نوش...

2.کودکی را دیدم دست بر دامان مادرش که الا و بلا این دفتر و جامدادی را برایم بخر و در حالی که مادر سرخ شده بود در میان آن جمعیت سعی داشت فرزند را به کناری بکشد و راضیش کند که از خیرش بگذرد... راضی شد! نمیدانم از زور نشگون های مادرش یا از درک حقیقت زندگیش...؟!

و کوته کلامم ...

/ 43 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسر

دوست گرامی به علامت تعجب آخر مطلب ملتفت نشدید؟؟!!!! راستی چه خبر؟تراش بدم خدمتتون

فریدون

سلام! خداوند کریم رحمت-مغفرت-عزت-آرامش و بهترین سرنوشت رابرای شما مقدر کند.عید بر شما و خانواده محترم مبارک.[گل]

رز

http://www.mowj.ir/ShowNews.php?4627 بد نیست این مطلب و بخونی

فریدون

سلام! از آشنایی با شما بی نهایت خوشحال و خرسندم.سعی کردم مطالبتونو با دقت بخونم.با شما از طریق وبلاگ رسانه بهار آشنا شدم.[گل]

صدیقه

سلام عيدتان مبارك [گل][لبخند]

یاسر

نظرتون درباره نامه نبوی چیه؟

قلم فرانسه

داستانش که زیبا بود. . .اما ماه مهر برای من بوی باروت میدهد!!!!!

Max

سلام . البته پاراگراف آخر كاملا به كنايه بود و شايد كل مطلب هم. چون دو دل بودم كه مطلب كامنت شما هم كنايه آميز بود يا نه عرض مي كنم . شادكام باشيد

فریدون

سلام! [نیشخند][قهقهه][قهقهه][قهقهه]