خاطرات یک خرده پا

و خدا خیرت دهد ای سیصد و سه(همین یارو مسابقه که شبکه سه پخش می کنه) امشب چه کردی با ما بردیمون به اون دوردورا...

یادم اول که دیدمش به نظرم یه آدم مغرور اومد که همچین یه ته لهجه ی همدونی(بنا بر گوش زد های اصلاحی ملایری نه همدونی) هم داشت اواخر آبان بود دوست موست که نداشت زنگهای تفریح تک و تنها همین طوری حیاط رو گز می کرد تیریپ میز اول و این حرفهام نبود ولی درسش عالی بود مثل چی درس میخوند عاشق درس عربی(بر عکس من) انقدر تو این درس قوی بود گاهی معلم میشست اون درس میداد کم کم با دوستامون دوست شد بعد هم با ما، دختر با نمکی بود چشم سبز و بور بر عکس خواهرش(خواهرش اون موقع اول دبیرستان بود) که مشکی و سبزه بود، می گفت به مامانم اینا میگم من سر راهیم میون شما این طوری در اومدم...  مثل من علاقه مند به مسائل اجتماعی و سیاسی همدان رو خیلی دوست داشت البته یه نوع تعلق خاطر به دوستان همدانیش هم بود مثل من مصرف تلفنش بالا و بیشتر مواقع خطشون یک طرفه صمیمی مهربون باحال... سری مجلات گزارش رو از سال های قدیم برام میورد می خوندم (الآن هم چاپ میشه در حوزه ی سیاست و...) کتابای شریعتی زیاد می خوند کلا کتاب زیاد می خوند انگیزه ای بود برامون اون سالها... از اون دست دوستایی بود که هیچ وقت حاضر نبودم از دستش بدم که البته دادم...

تابستون با هم میرفتیم کتابخونه و واسه کنکور میخوندیم اواخر تابستون 85 بود که از دیارمون دل کندیم اومدیم این نقطه ی کور از عالم اونا با جمعی از دوستان رفتن مدرسه ی فرهنگ و ما اومدیم تو یه مدرسه ی معمولی تو همین نقطه ی کور درس خوندیم کم کم دور شدیم هم درسا اجازه نمیداد هم کلا همه چی... بعد کنکور ایشون با رتبه ی 1500 رشته ی ادبیات عرب روزانه دانشگاه تهران قبول شدن و ماموندیم واسه یه سال دیگه خر خونی، بعد ها کلاغا خبر رسوندن پا به زندگی مشترک گذاشته زنگ زدیم تبریک گفتیم اون از دانشگاه می گفت من از دردسرای کنکور پیش رو ... کم کم اونقدرها دور شدیم که از یاد هم رفتیم هر چی دنبال تلفنی چیزی ازش بودم نیافتم.

مرحله ی آخر مسابقه بود(حالم از این مسابقه بهم می خوره خیلی طولانیه!)  آقا مهندس همه ی سوالا رو جواب میده نفر دوم انصراف میده نفر سوم می مونه یه دختر خانوم در گروه قرمز(گروه دختران دانشجوی دانشگاه تهران)

سوال پرسیده میشه این خانوم جواب میده و سوال دوم.

مجری: خانوم باقری واگذار می کنید یا جواب میدین؟

واگذار می کنم.

آقا مهندس تو کف سوال مونده(!) می سوزه جوابش غلط.

و خانوم باقری چندتا سوال مونده 5 تا 6 تا چندتا؟ انصراف میده و برنده یه هفتصد هشتصد تومنی میشه(مبارک)

خانوم راحله باقری سه چهار سالی میشه ندیدمت هنوز هم همونجوری می خندی با اون ته لهجه ی ملایریت که حالا دیگه یکم صاف شده. کلی شاد شدم . با اون هد کلی تغییر کرده بودی ولی نگاهات همونا بود زنده باشی رفیق دوران دبیرستان شاید یه روز وقت کردم اومدم سراغت اگه هنوز شما هم ما رو به یاد بیاری...!

 

پاورقی:

1.یادش بخیر چه سالهایی بود.

2. امشب کلی آلبوم ورق زدم به یاد اون دوران. دلم برای همشون تنگ شده هرچند دورادور خبر داریم ازشون...

3.حس حسادت یک دفعه بهتون منتقل نشه از این خبرا نیست هر چی هستیم این یکی رو نیستیم. ان شالل... همه موفق باشن یکیشم ما.

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسر

سلام شوما اصفهونی نیسسین؟....اجازه نمیدادس هم کلا همه چی... یا شاید نقطه ی کور لهجتونو عوض کردس!![نیشخند] البته دیدن دوستان تو موقعیتهایی که زحمت کشیدن وبهش رسیدن خیلی باحاله وبنده شخصا احساس خوبی بهم دست میده اما وقتی عده ای رو میبینی که ...بگذریم بزار خوش باشن حالا با پارتی وغیره خیلی مهم نیست

هابیل

هفت‌امين هابيل آمد؛ بالاخره! چنان‌چه لابد تا حالا باخبر شده‌ايد، بعد از يك دوره‌ي نسبتاً طولاني غيبت «هابيل» روي دكه‌هاي مطبوعات، بالاخره چشم‌مان به جمال شماره‌ي 7 روشن شد! اما آن‌چه در اين شماره مي‌خوانيد: سرمقاله يا هم‌آن «حرف‌هايي براي نشنيدن» ديگر با عبور از موضوع دفاع‌مقدس دولتي و مردمي، اين شماره به سراغ مبحث آرمان‌شهر و آرمان‌شهرگرايي رفته است. موضوعي كه احتمالا قرار است چند شماره‌اي ادامه يابد. عنوان سرمقاله‌ي اين شماره اين است: «شهر، آرمان ندارد؛ مجمع‌الجزايري پراكنده در دفاع از واقع‌بيني». در بخش مقالات اين شماره دو مقاله با عنوان‌هاي «گفت‌مان قرباني» به قلم سيدعلي كشفي و «كدام شعر؟ كدام تعهد؟» به قلم كاظم رستمي مي‌خوانيد. اما بخش قابل‌ توجهي از اين شماره اختصاص يافته به پرونده‌اي براي رضا اميرخاني. اين پرونده البته قرار بود مفصل‌تر باشد و مستقل؛ كه نشد. اولين بخش پرونده گپ و گفت‌ مفصل زهير توكلي است با رضا اميرخاني درباره‌ي آثار او و ادبيات جنگ و انقلاب اسلامي با عنوان «من عميقاً يك آنارشيست‌م» كه الحق خواندني است و جذاب. علاوه بر ي

طنز کوتاه!

از شدّت ِ خصومت و نفرت و و پدركشتگي و لجاجتي كه با من بي گناه بي زبان مظلوم معصوم دارين, هنوز كه هنوزه - با وجود تذكرها و يادآورياي فراوون- سر زدن - كه از دو سال و اندي پیش پستمان عوض شده- سر نزدین! خدا ازتون نگذره، تا دويست و اند سالگي مجردتون بذاره بهترترتره! آمّييييييييييييييييييييييييييين يا رب المتأهلين! [قلب][ماچ][گل][قلب][ماچ][خداحافظ]

طنز کوتاه!

بهار آمد، عجب گشتِ گل و گلزار می چسبد! در آن جا بوسه های چسبناک از یار می چسبد [قلب][ماچ][گل][قلب][ماچ] سلام و صد سلام و هزاران شادباش نوروزی نثار شما نازنینان! [ماچ][قلب][ماچ][قلب]

طنز کوتاه!

وبلاگ باحال و تووووووووپی دارین و این پست آخری تونم خیلی عالی بود! لذت بردم! دست مریزاد!... [شیطان][لبخند][شیطان][لبخند]

طنز کوتاه! (4)

تو مي گي: بيا تا مونس هم, يار هم, غمخوار هم باشيم! انيس جان غم فرسوده ي بيمار هم باشيم! اونم مي گه: برو اين دام بر مرغ (مجازاً خروس)ِ دگر نِه ! كه عنقا را بلند است آشيانه! [قلب][ماچ][گل][قلب][ماچ] اين لينك جديدمونو در فهرست پيونداتون بنشانيد! امّيد كه گوش شنوايي داشته باشين [ماچ][قلب][گل][ماچ][قلب]

طنز کوتاه! (5)

از شدّت ِ خصومت و نفرت و و پدركشتگي و لجاجتي كه با من بي گناه بي زبان مظلوم معصوم دارين, هنوز كه هنوزه - با وجود تذكرها و يادآورياي فراوون- لينك وبلاگمو - قرار ندادین! خدا ازتون نگذره، تا دويست و اند سالگي مجردتون بذاره بهترترتره! آمّييييييييييييييييييييييييييين يا رب المتأهلين! [ماچ][قلب][گل][ماچ][قلب] مگه اين كه لينك جديدمونو در فهرست پيونداتون بنشانيد! امّيد كه گوش شنوايي داشته باشين! [قلب][ماچ][ماچ][قلب] باقي بقايمان؛ داماد فدايمان! [ماچ][قلب][ماچ][قلب][خداحافظ]

شیخ ابو امیر

سلام دو سه سال که تایمی نیست! یکی از رفقای ابتدایی بعداز 13-14 سال برام کامنت گذاشته[لبخند] ولی یادآوری خاطرات خیلی دوست داشتنیه... راستی، خنده با ته لهجه ی همدونی دیگه چجوریه؟؟![نیشخند]

مجید

سلام من امروز یه ایمیل زدم واستون و در مورد اون دوستتون گفتم. راحله خانوم الان یکی از دوستای نزدیک منه توی تهران. اگه هنوزم دوست دارین ببینیدش بهم ایمیل بزنید تا شمارش رو بهتون بدم.(البته با اجازه از خودش) شاد باشید امیدوارم وصالتون را باهم ببینم

مجید

اگه ایمیلم رو نگرفتید ادرسش اینه: Majidsaffarianz@yahoo.com