روزگار


شماره 100 به باجه 6

پیر زن نحیفی از جا بر خواست حیران و لرزان میان سالن با چشمان کم سو به دنبال شماره 6 ...

شماره 101 به باجه 6

پیرزن همچنان حیران به دنبال بادجه 6 می گشت و می پرسید

شماره 102 به باجه 6

پیر زن دستش را روی پیشخوان گذاشت، آقا باجه 6 ؟ شماره 100 هستم

نبودی نوبتت رفت! نوبت بگیر...

آهی کشید روی نزدیکترین صندلی نشست و آهسته گفت این هم از شانس ما…

پاورقی:

1. کاش باورمان شود بگذرد این روزگار شباب

2. میدانم اصل وبلاگ داری آن هم جیغ و داد داری بروز رسانی مرتب است ولی چه کنیم که خیال راحت و نان گرم و فرصت فراخ این روزها نصیبمان نشده بلکن با خیال راحت قلمی بچرخانیم وبلاگی بگردانیم... ولی زنده ام هنوز!

/ 1 نظر / 27 بازدید
تیرما

[گل]