سفرنامه

اولش بگم که به شدت خوش گذشت، دومش هم این که تلافی این دو سال تو خونه نشستن و کتاب  قورت دادن و شُلِّه زرد یخ جای ناهار و شام خوردن*در اومد.

سفری به کویر داشتیم، سفری به تپه های ماسه ای، به آسمونی کبود و پر ستاره، به زمینی پر از خار و گون و طاق، به چاه های قنات، به برج و باروهای تاریخی نا شناخته و در حال تخریب، سفری به اصفهان به شهری کوچک در کنار باتلاق گاوخونی، سفری به زادگاه اجدادم(عمراً بگم کجا بود)...و اصفهان، چه شهر شلوغی، ساعت ها در این ترافیک های چل کننده...و شهر کوچکمان، شهری آرام، هنوز هم درش خانه هایی با چینه های کاه گلی پیدا می شود، هنوز هم بر بالای این چینه ها صبح ها خروسان بانگ بر خیز سر میدهند، هنوز هم در گوشه حیاطشان صدای گاو و ار ار الاغ گرسنه به گوش می رسد،هنوز هم میتوان شیر تازه خورد، هنوز هم می توان در آسمون صاف و بی ابرش ستاره های اکبر و اصغر و پروین رو دید(نیاز به چشم بصیرت نیست)، و من چقدر دلم برای این ها تنگ شده بود و چه صفایی داشت شب روی ایوان یخ زیر سقف آسمون خوابیدن و با تیغ کشیدن خورشید رو چشمان از خواب بیدار شدن،دوست نداریم اطاله ی کلام کنیم ولی چه چیزهایی که با تمام وجود حس کردیم و انگار فقط همین ها رو کم داشتیم...و تپه های ماسه ای، چه عجیب جایی! چه وسعتی! چه موج هایی! محلی ها به این تپه ها می گفتندتُلِ(tole)ماسه احتمالا تُل ازتَل(tal)گرفته شده که به معنای تپه است، شن و ماسه های داغ انسان رو در خود فرو می برد، چنان احساس کیفوری(البته با تشنگی شدید) به انسان دست میداد که وصف ندارد. آن غلت خوردن ها، آن سُر خوردن ها، آن دویدن ها روی ماسه های داغ و گاها یخ(در سایه) فراموش ندشدنیست... و بگوییم از میراث بی ارزشمان، چه خوب میراثدارانی هستیم، چه خوب فرزندانی هستیم، میراثی که از زمان صفوی باقی مانده و انگار انقدر زیاد است که اگر یکی یا نه چند صد تایش هم نیست و نابود شود مهم که نیست هیچ که موجب خوشی این میراثداران است(نپرس چرا! آثار کمتر، هزینه ی کمتر، وظیفه ی کمتر، بی اهمیتی بیشتر ، بودجه کمتر و ....) البته برای اینجانب بیشتر گریه آور بود، برج و باروهایی در بیابان های نه چندان دور  که از شدت بارش باران دیواره های کاه گلیشان شسته شده و در حال ریزش بود به جان خودم اگه زبون داشت صدای فریادش در همین تهرون با این شلوغیش می پیچید، محلی برای تریاک کشان و معتادین عزیز شده بود خدا خیرشان دهد این صفویان را  و گرنه اسکان معتادان هم قوزی بود بالای قوز این مملکت، مصداق ایران کنام شیران... 9 روز بدون تلفن ، بدون تلویزیون، بدون رادیو، بدون اخبار، بدون sms،بدون فشار رفت و آمد، بدون فشار درس، چه حالی داد، البته بیش از  9 روزش تجویز نمیشه...(جای عزیزان رفته امان خالی، جای پدر بزرگمان خالی...)

*به دلیل تنبلی+ سهولت در امر بلع + گرم کردن(البته اگه شد)+ شستن ظروف، سفارش دادیم دیگی بس کوچک از این غذای لذیذ پخته و در اختیار این جانب قرار دهند ، با این حال من همچنان شلّه زرد رو دوست دارم و به عنوان غذایی راحت و حلقوم  پذیرایش هستم.   

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

اولش بگم که خوشحالم که به شدت خوش گذشت و دومش هم بگم مگه بده آدم تو خونه بشینه و کتاب قورت بده خیلی هم خوبه ... اومدم بگم که آپم خوشحال میشم اگه سر بزنی ...

مهران

خوشممیاد جائی باشم که هیچکی بهم دسترسی نداشته باشه [نیشخند]

.:: حـــــــــــــامد‌ ::.

سلام بر ناصر خسرو عزيز... نگفته بودي سفر ديگري رفتي و از بر آن سفرنامه ديگري مكتوب نمودي! به هر حال حال مارا سرشار از ويتامين سفر نمودي... دلمان هوس يك سفر توپ نمود(البته مجردي و بدون خانواده) ... [زبان]

صدیقه

سلام دوست من من به این فکر کردم که چرا با آدمهای مختلفی دوست هستم ؟؟ مثلا من با شما برای این دوست شدم که ان شا الله با هم مسیری رو با لا بریم و رشد کنیم . شما چطور ؟[گل][چشمک]

ممد

ايشالا سال خوبي داشته باشين

مجید

الان دارم می میرم .. کاش عشقم پنهون می موند اما بر باد نمی رفت..... شما دوستای گلم کمکم کنین بگین چیکار کنم؟

صدیقه

[گل][گل][گل][گل][گل][خداحافظ]