باز گشت همه به سوی اوست(در سوگ پدر بزرگم)

 صبح 5 شنبه درست بعد از آپم خبری ناگوار از برای مارسید.پدر بزرگ عزیزمان به رحمت ایزدی پیوستند،روحشان شاد.همان صبح قرار شد با طیاره بپریم به اصفهان که جور نشد،یعنی بلیط برای 4 نفر طرف صبح نداشت،البته افراد سود جو زیادند تا دیدند پدرمان نیاز شدید دارند سیع کردند با قیمت سوبله به صورت غیر مجاز بلیط دیگر مسافران را به ما بفروشند که پدرمان قبول نکردند(این هم جواب تمایل ما به استفاده از وسایل غیر شخصسی!)ماشین شخصی را آتیش کردیم،که مشکلی تازه بر سر راهمان قرار گرفت(بانک)،بانک عابر پول نداشت بده به ما دیشب پولاش رو خرج کرده بود،از برکت ریاست جمهور هم شاهد صفهای طولانی در جلوی بانکها هستیم،ساعت 30/7 بود ،خوب شد پدرمان با رئیس شعبه آشنا بود،به صورت غیر مجاز پول گرفتیم(پارتی بازی)و راهی شدیم.بابا رو تا به حال توی این حال ندیده بودم!هی سیگار میکشید،هی اشک میریخت،سیگار،اشک،سیگار...یکدفعه پا گذاشت روی ترمز ایییییییییی...بعد گفت:دخترم،گفتم:بله،گفت:میای بشینی پشت فرمون؟دیگه نمی تونم!کاملا جا خورده بودم!بابایی که ماشین رو توی شهرم دستم نمیده چی داره میگه!خیلی دوست داشتم کمکش کنم ولی حیف که جاده بود و گواهی نامه ی ما موقت.حدود ساعت14 رسیدیم،مراسم خاک سپاری تمام شده بود،هرچه سیع کردیم اشک از چشمانمان جاری نشد،خشکمان زده بود،عمه ها و عمو ها چپ چپ نگاهمان می کردند...وقتی توی اون غروب آفتاب رفتیم سر خاک ،وقتی عکسش رو دیدم،وقتی دست روی خاکش گذاشتم،اونجا بود که بغضم ترکید،قلبم داشت از دهنم میزد بیرون،یه حال عجیبی بودم...بابا حاجیه من،بابا محمد من یک مرد به تمام معنا بود،دست خط بسیار زیبایی داشت،بسیار خوب مینوشت،خوب شعر می خواند،مثل من عاشق روزنامه خونی بود حتی روزنامه نسیم شمال اون زمان ها  رو هم می خوند،خیلی عذاب وجدان دارم توی این یه سال حتی دیدنش نرفتم(آخه گرفتار بودم)انقدر نرفتم که خودش اومد عید دیدنم.پدر بزرگ عزیز ما هم با این که سرطان داشت از ایست قلبی فوت کرد خیلی آروم و بی سر و صدا .من با این که ازش خیلی دور بودم خیلی دوستش داشتم،راستش من یه تیکه از قلبم رو یه تیکه از وجودم رو زیر خاک اصفهان جا گذاشتم رفقا !جا گذاشتم!

 

 

ما ز دریاییم و دریا می رویم           ما ز بالاییم و بالا میرویم


پاورقی اخلاقی:

*ادب، توانایی توست در به کار بردن هر چیزی در جای خودش.

*ادب،آزادی دادن است به دیگران برای پرهیز از تظاهر

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
peara

jedan ke bazgashte hame be sooye oost har ki be ye shekl tasliat migam movazebe khodetam bash movafagh bashi ta abd

به دنبال دل

سلامبهار عزیز شدنی می شود و آمدنی می آيد رفتنی ميرود و غصه به جا می ماند بهت تسليت ميگم منم تو غمت شريک بدون

شيخ ابو امير(امير كريمي)

سلام اولا تسليت من رو هم پذيرا باشين دوما خوب نيست خانوما پشت فرمون بشينن. والا هرچی بد بختی پشت اين ترافيکا می کشيم همش زير سر اين جماعت نسوانه... خوبه شما معرفت به خرج دادی و پشت رل نشستی! سوما خوش بگذره... موفق باشيد... و خدا حافظ...!

منو برق گرفته!!!

سلام مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک چند روزی قفسی ساحته ام از بدنم تسليت. معضرت بخاطر دير اومدنم. با ائمه محشور بشن. وقتی يکی می‌ره قدرشو می‌دونيم. ياعلی

طاها

تسليت بهار جان! اميدوارم که اينجا ديگه خبراي بد نبينم.

Max

سلام . تسلیت میگم. به قول معروف انشا الله غم آخرت باشه و البته انشا الله خدا قدرت صبر بر مصائب رو به هممون عنایت کنه . این جریان همه از خداییم و به سوی خدا می رویم رو هم یاد آوری می کنم تا مایه آرامشی باشه برای شما . الان و در روز ها و ساعاتی که یادش می افتی براش فاتحه بخون که اون دنیا این چیزا هست که به دردش می خوره با آرزوی صبر ....

محمد حسين آسايش

سلم قبل از هرچيز مصيبت وارده را تسليت عرض می کنم . خاطرات پروين غفاری را وقت نکردم در آرشيو وبلاگ پیدا کنم .اما قرار است که طی دو سه روز آينده در وبلاگ جديدم کار کنم . در آن موقع شما را باخبر خواهم ساخت . تا آن زمان اگر حوصله داشتيد سری به وبلاگ جديد من بزنيد .موفق باشيد .

j@v@d

خدا رحمت کنه