چـــــــــــــی میگی!

 راستش نمی دانستم به مادرم چه طور بگویم که بعد از روزها و ساعت ها گَز کردن خیابان ها همچنان هیچی به هیچی است! چند دقیقه ای می گذرد باز نوبت به من می رسد.

_ الو مرضیه خانوم(سریع گوشی رو به مادرم می دهد)

_الو پری.

_ سلام مامان.

_چه خبر؟

_ راستش، راستش(مِن مِن می کنم، یک چشمم به رقم حک شده روی تلفن است و یک چشمم به پدر و زبانی که الکن مانده) راستش فعلا که هیچی.

_به اون بابات بگو حواسش هست که فقط 5 روز دیگه مهلت داریم.

بغض گلویش را گرفته و اجازه صحبت به او نمیدهد و ناگهان تلفن قطع می شود(بوق، بوق) دستی از پشت سر روی شانه هایم می آید، پدر است می گوید برویم، زیر لب آهسته می گوید میدانم فقط 5 روز مانده ولی... هوا کم کم تاریک می شود یک روز دیگر هم گذشت.

_ پری جان تو برو خونه من میام.

من می روم و پدر هم می رود.

این را بعدا برایم می گوید وقتی با دسته های پول با صورتی چروکیده تر از قبل به خانه می آید .

_ تق، تق.   

_کیه؟

_سلام جناب قاسم هستم، قاسم باربر.

_با کی کار داری؟

_ با عزیز خان کار داشتم...

_سلام عزیز خان اومدم یک کمی پول از کرم شما قرض بگیرم، صفته هاش  رو جلوش میندازه و میگه: هنوز حساب پارسال رو   تصفیه نکردی اومدی واسه چی؟ حاضر می شود سه برابر پولش صفته دست عزیز خان دهد...

بله و پدرم پول نزول کرده است، پدری که صبح تا شام عرق می ریزد تا خرج دانشگاه من و این برادر معلولمان را درآورد، پول نزول کرده است! به خود نهیبی میزنم، دانشگاه رفتنم چه سودی دارد در این اوضاع که آیا بعد از فارق التحصیلی بعد از این همه خرج کاری خواهم یافت؟ یا...! اصلا یک ترم مرخصی می گیرم، میرم دنبال کار... این افکار مرارهایی نمیداد، تصمیمم را گرفتم، هفته ی دیگ انتخاب واحد است، می روم آموزش یک ترم مرخصی می گیرم، به چند نفر رو میندازم که در قبال پولی که به من میدهند برایشان کار کنم و این پول به اضافه ی شهریه دانشگاه حتما مشکلمان را حل می کند...

تمام راه خوشحال میدوم،خیابانها، کوچه ها، همه را طی می کنم تا خانه چیزی نمانده.

خوشحال از تصمیمم، خوشحال از اراده ام، خوشحال از خوشحالیه خانواده ام، فقط میدوم، آنقدر خوشحالم که حواسم به اطرافم نیست ، ناگهان تمام امیدم تمام تلاشم تمام اراده ام را یک جا از دستم میقاپند و من فقط نظاره گر خودم، خوشحالیم، خیابان، موتور و کیفم هستم که هر لحظه از من دور و دورتر می شوند.

/ 29 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهان

چیز دیگست ویه جور دانشگاه مکتوبه ونه ....خوب لیلی زن بود یا مرد جناب!!!یه گل هم میزارم تا نگی خشونت طلبم[گل]

ماهان

آی ملت کامنتای من سه تاست وپشت سر هم این بندریه اضافیه

علیرضا بندری

سلام رییس ضیافت نگاه های فراموش نشدنی رو یادت نره!

داستان جالبی بود[دست]

منو برق گرفته!!!

سلام به سلامتی! ایشالا یروز داستانات رو چاپ می کنن!!! هو مدد[گل]

ماهان

آپم[گل]

ساز خدا

خواب بویی را دیدم که گل می داد...خوشحال میشم قلم رنجه کنی.به روزم[گل]

پرنده دریا

مديوني به تمام سيگار هاي مقتول اگر به بزمم نيايي............ چشمم به راه توست

آتنا سجادی

سلام خوبی؟خوشحال شدم مهم نیست از کدوم دسته ایم مهم اینه که جزو دسته چهارم بشیم منتظر حضور سبزت توی وبلاگم هستم تولد حرف حسابه قراره که از خوبی و بدی هاش داشتن ها و نداشتن هاش حرف بزنیم آسمونی باشی و شاد آتناااااااااااااااااااااااااااا

مهدی محمدی

بهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار