ایستایی

 

چه زود گذشتی...

/ 7 نظر / 6 بازدید
میرآخور

گفتی پا، حواسم رفت به خودت! این یه خورده پا... یعنی چقدر پا؟!

پدرام

اندیشه هایمان شجاع اما تنها هستند ثانیه های کودکیت رو بیشتر میکردی دیگه...

سحر

ما خیلی اندیشه ها داریم ولی فقط مال ما هستند همونایی که دست مارو گرفتند که به جایی برسیم که اندیشه ساز بشیم حالا تنها گذاشتنمون وبه اندیشه هامون حتی یه گوش کوچیک نمی دن یا یه نگاه کوچک نمیندازن چه برسن به دیگران کاش آدما میتونستن انتخاب کنن که بودنشون تو ابن دنیا چقد باشه یا همیشه بچه باشن دوست دارم یا بچه بشم یا دیگه نباشم چون از این معلق بودن و تنهایی و ... خسته شدم

رهگذر

من الان می ترسم از بیان یا اشاعه خیلی از تفکرات و اندیشه هام راستش می ترسم از نادرست بودن. می ترسم از نقدهای تند و تیز و بد بینانه. می ترسم از تاثیر عکس داشتن. از درست نافهمی. همه این ترسها خیلی آزار دهنده است. نمی ذاره پا بگیری. یه روز دلو به دریا می زنم...

قوچ

هیچ کاری نکردم!!

هارلکن

خیلی خوب بود خیلی ممنون از این یادآوری به جا همه ما نیاز داریم به یاد بیاریم چقدر در فکر و اندیشه متزلزل و نیازمند عصا هستیم شاید !!!