*طولانیست ولی خواندنیست
و در آستانه ی ورودم به دانشگاه خبر ناخوشایندی به گوشم می رسد هرچند دورادور در تابستان زمزمه هایش را شنیده بودم، زمانی از استاد محمود حسابی به عنوان LOVE MASTER در این وبلاگ نام بردم امروز می گویم LOVE MASTER به توان دو، استاد طیب را هم به جرگه ی استادان عشق می افزایم.روز اول با این که نمی شناختمش از (او) نوشتم، درسش اخلاق اسلامی بود ولی عرفان عملی درس میداد.با عشق درس میداد، چنان از خدا و معرفت به او صحبت می کرد که انسان می اندیشید نکند با او (خدا)رفیق است، در هنگام تدریس هرگز به انسان خیره نمیشد(داشتیم استاد های عوضی) اول ها سخت بود همیشه خیره به گوشه ی چپ سقف کلاس(هرچند سعی می کرد ارتباط چشمی را برقرار کند)ولی بعدها عادت کردیم آخر میدانی چنان چنان حرفهایش انسان را تکان میداد که فراموش می کردیم به چشمان براقش توجه کنیم.هر شنبه با حرفهایش تا آخر هفته ساپورتمان می کرد، چنان همه چیز را با قدرت تشبیه تجسم می کرد و بیان می کرد که جای شک را می گرفت، گاهی سر کلاس اشکم در می امد، گاهی متاثر به حال خودم از خوف، گاهی شاد از رجا به خداوند... و جمعه هایم، جمعه هایم که همیشه تنها بودم(نمیدانم این هم خواست خدا بود یا چیز دیگر) و آماده برای خواندن جزوه اش، هر صفحه از این این جزوه شاید ساعتها مشغولیت فکری برایم می ساخت، گاهی توان خواندنش را هم نداشتم، همیشه در بهت بودم،نمیدانم چه طور بود ولی هر جلسه ناپرسیده جواب سوالهایم را می گرفتم...
استادی که امروز به جرم سخن حق گفتن، زبان بر ناعدالتی باز کردن، به جرم نوشتن نامه ی منتقدانه به رئیس دانشگاه علامه طباطبایی( آقای شریعتی) به دوسال حبس(که به قرار وثیقه آزاد شدند) و اخراج به اسم باز نشستگی محکوم شده است. متن نامه را خوانده ام بنا بر مصالحی اجازه اجازه بیانش را ندارم، فقط همین قدری بدانید که حیف نام علامه طباطبای که به وسیله ی این مدیران نالایق به یدک کشیده می شود، مدیرانی که جز به مال اندوزی و قدرت طلبی به چیزی نمی اندیشند...استادی که همیشه می گفت:اگر قرار باشد روزی حرفی را به حق بزنم و به واسطه ی آن منصب و جایگاهم را از دست بدهم هرگز مسامحه نمی کنم و دو دستی جایگاهم را تقدیم می کنم و از حرف حق نمی گذرم. و امروز شاهد مثالی شد برای ما...
اون اول ها که نمی شناختمش بعدها شروع کردم به ضبط صدایش، هر جمعه چنان بهم می ریختم که درمانم فقط حرفهای ایشان بود هرچند گاهی حرفهای استاد موجب بهم ریختگی ام بود، پذیرش این حرفها نگوییم کار سختیست ولی باید دل بدهی، هر جمعه فرو می ریختم و مجبور بودم دوباره از نو بسازم هرچند بسیاری از سازه ها رو به واسطه ی تنبلی ام نیم ساخت رها کردم...ایشون مرد سیاست هم بودند، زمانی نماینده ی مجلس بودند، از نظر سیاسی ا ایشان اختلاف نظر داریم ولی معیار حق که تغییر ناپذیر است پس ما حرف حق را می پذیری. شاگرد حاج اسماعیل دولابی بودن، همیشه سر کلاس از ایشان یاد می کردند، از شب تا صبح و صبح تاشب بدون خستگی در محضر ایشان بودن، از صفات اخلاقی و دل ایشان ووو...
روزی به ما گفتی استاد عشق:توفیق است و خواست خداست که شما سر کلاس عشق الهی هستید گفتی با پای خودت نیامدی، خندیدم!!!ولی چندی بعد با یکی از دوستان آمدیم خانه اتان بهر کلاس، دوستمان حتی یک دقیقه هم تحمل نداشت دائم می گفت اینها چیست؟ دورغ است؟ ال است بل است...برایمان در آن محفل جکهای (...) تعریف می کرد و من شرمنده به جای او ... آنجا بود که شک کردم در گزینش دوستانم و رسیدم به حرفتان که خدا خواست.
ما که آدم نشدیم، نه این که شما و حرفهایتان بی منطق استها نه، ما تلاش نکردیم و تکان نخوردیم و چه خوب گفتید:که ابتدا عشق به خدا را به فرزندان سرزمینمان بیاموزیم بعد انتظار رعایت شریعت را داشته باشیم... نشناخته چه چیز و چه کس را پرستش کنیم؟! اطاعت کنیم؟!...
کلاس استاد عشقم(هرپنجشنبه از ساعت ۱۵ تا۱۷ ):
(در صورت درخواست برای حضور در کلاس پیام خصوصی بگذارید)
ورود برای تمام شک کنندگان، عاشقان، کنجکاوان، مذهبی ها، غیر مذهبی ها، ریشدار، بی ریش، محجبه، بی حجاب... آزاد است.
پاورقی:
1.فکر نکنی حالا ما اند مذهب و آدمیت هستیم ها نه، تازه آشنا شدیم، شاید آرامش گمشده اینجا باشد؟
2.جناب پرزیدنت ادعای آزادی کردن آن هم بین یک مشت غربت نشین افتخار نیست بیا و مملکتت را سامان بده لطفا...
و کوته کلامم ...
۴.و تازگی ها برادرمان را هم اغفال کرده و به جرگه ی وبلاگنویسان پیوندش داده ایم. اگر مثل من بی سواد در عرصه ی زبان شیرین برنامه نویسی هستی به اینجا یه سرکی بزن که آقا سعید کلی واسش زحمت کشیده.آموزش گام به گام و تصویری.