جيـــــــــــــــــــــــــــــــــغ و داد
وبلاگی انتقادی،سیاسی،اجتماعی،فردی همراه با افاضات نا بخردانه و گاهی بخردانه ی اینجانب. 
قالب وبلاگ

برای عوضیت در خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید :

Delivered by FeedBurner

امکانات وب

با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
دوستان جیـــغ و داد

هفته ی پیش سفری داشتیم به اصفهان یعنی چند سالی هست محرم میریم، من 2 سال بود که نمی رفتم واسه این کنکور گور به گور شده، راهها کمی تا قسمتی افتضاح بود(البته نه همه جا بخشی از مسیر)، هوا وحشتناک سرد بود یه مسیر دو بانده بر اثر برف و یخ تبدیل شده بود به نیم باند، یه جا رسیدیم (بعد از سلفچگان بهش میگن گردنه ی قرقچی)انقدر باد شدید بود یک دفعه میدیدیم ماشین جلویی میچرخید و از جاده منحرف میشد، اونجا ماشینا سیع میکردند تنگ هم حرکت کنند و آهسته. از سرما دست و پاهامون بی حس شده بود انگار نه انگار بخاری داره کار میکنه! کنار جاده تبدیل شده بود به نمایشگاه ماشینای چپ شده و یخ زده حتی میتونستی میونشون تریلرها و بارشون رو ببینی که رها شده اند و ...شیشه های ماشین از داخل و بیرون یخ زده بود، چنان صدای چرق چرق میداد آدم احساس میکرد میخواد روسرش خراب شه! از سرویس های بهداشتی توی راه که دیگه نگو ، آبای یخ زده، از 10 تا سرویس فقط 3_4 تاش به راه بود، با کمال تعجب به خاطر این شرایط امرجنسی تفکیک های معمول در این مکان رعایت نشده بود و از همه جالب تر تعارف هایی بود که برای ورود به هم میزدند(جناب برو تو دیگه اینجا که دیگه تعارف معنی نمیده!)، برای شستن دستات باید صلوات نذر میکردی چنان آبش یخ بود که اشکت در میومد و... تو راه خیلی خسته بودم ولی از سرما پلک رو هم نگذاشتم.بالاخره رسیدیم،9 ساعت تو راه بودیم، خونه ی مادر بزرگ تو یه شهر کوچیک خارج از اصفهان، نماد کامل یه خونه ی سنتی یه حیاط با کلی اتاق دورش، همه تو یه اتاق جمع شدیم، بابایه گیر داده بود این بخاریه خطرناک و خفه میشیم و لولش از پنجره اومده بیرون و... بالاخره خاموشش کرد، اونجا یه کرسی کوچیک برقی هم بود(ولی شما بگو وقتی برق قطع میشه چه فایده؟!) تا صبح به صورت نیمه گرم خوابیدیم البته بیشتر یخیدیم.جای پدر بزرگمون خالی بود، هر جای حیاط رو نگاه می کردم می دیدمش... این یکی پدر بزرگمان که خدا لااقل این یکی را حالا حالا ها برایمان نگاه دارد روزهای 8_9_10 محرم رو نذری میدهد همیشه میگه دعا کنید پیش خدا قبول باشه، روز آخری جوابش رو گرفت یکی از ظروفی که درش برنج خیس کرده بودند مقداری که از آب بیرون مانده بود نام مهدی را نمایان کرد(من خودم ندیدم ولی به ناقلانش که خاله هام باشند اعتماد دارم) راستش من خیلی عمه ها و عمو ها و ایضا عمه زاده ها و عمو زاده ها رو دوست دارم همان طور که مادر بزرگ و همچنین پدر بزرگ خدا بیامرزمان را دوست دارم ولی آنها انگار جور دیگری می اندیشند(خدا عالم است البته ها)هر چند به نظر نمیرسد دوستمان نداشته باشند، توی چشمهای آدم نگاه می کنند و میگن:" شما که از حاجی دور بودید تحمل مرگش براتون راحت" (البته روی صحبت با این جانب بود) آره من بلد نیستم زجه بزنم و موهام رو بکنم، خاک روی سرم بریزم ، جیغ بزنم و قش کنم و... بابابزرگم اون دنیا به این کارا نیاز نداره به چهار کلوم قرآن و صلوات نیاز داره... یعنی هر کی از کسی دوره نمی تونه عاشقش باشه؟! نمی تونه دوستش داشته باشه؟! چه ربطی بین عشق و دوستی و دوریه؟! شما میدونید؟ مخلص کلوم که دوستش داشتم و دارم حالا هرکی هر چی میخواد بگه و فکر کنه.

وقت برگشت هوا بهتر بود، برای نزدیکی راه رفتیم سمت فرودگاه امام، چه ساختمون شیکی بود چه طراحی! چیزی که توجهم رو جلب کرد تابلو های راهنمای راه توی مسیر بود، نمیدونم هدفشون از این تابلو ها چی بوده! اصلا قابل خوندن نبود! راستی این رو هم نگرفتیم که هدف از این پلیس های راه چیست؟! فقط تکان دادن دستشان از راست به چپ! چون در برابر سوال هایمان فقط سر تکان میدادند و اظهار نا آگاهی از مسیر رو داشتند!

 یه توصیه ی سفری: قید سفر در زمستان رو بزنید.

[ دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ یک خرده پا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره یک خرده پا

اینجانب دانشجویی هستم خرده پا در این مملکت گنده پا خودم را نمک پرورده ی این سرزمین میدانم بنابراین سعی می کنم نمک بخورم و نمکدون نشکنم البته میدانید که هر چی زیادی شور شود به تلخی میزند پس به آقایون و خانوما سفارش می کنیم زیاد به خورد این جوانان نمک ندهند... نوشتن جز لاینفک زندگی ماست پس می نویسیم شاید کسی پیدا شود که بخواند. تماس با من : yekkhordepa@yahoo.com jeaghodad@gmail.com