جيـــــــــــــــــــــــــــــــــغ و داد
وبلاگی انتقادی،سیاسی،اجتماعی،فردی همراه با افاضات نا بخردانه و گاهی بخردانه ی اینجانب. 
قالب وبلاگ

برای عوضیت در خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید :

Delivered by FeedBurner

امکانات وب

با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
دوستان جیـــغ و داد

انسان از همون اول که پا به این دنیا میگذاره یا حتی قبل تر از اون حقوقش ازش سلب میشه، همین که ازش نمیپرسند دوست داری وارد این دنیا بشی یا نه؟!(البته میگن تو عالم زر پرسیدن ولی ما که هشیار نبودیم و یادمون نمیاد پس چه فایده؟!)همچین که گرومبی پاش رو گذاشت تو دنیا اولین حق دنیویش که انتخاب اسم ازش گرفته میشه اون هم به دلیل عدم صلاحیت و نغ و نوغ و گریه ی بسیار(بزرگترها نمی فهمند، بدبخت داره میگه بذار خودم انتخاب کنم!) ولی مثل همیشه اون که زورش بیشتر حقشم بیشتر! این ضایع شدن حق در 6-5 سال اول زندگی در اوج خودش هست، خودتون می تونید یکم به مغزتون فشار بیارید یه چند تا مثال برای خودتون بزنید ما حال نداریم بگیم.بشر وقتی وارد مدرسه میشه تازه اول داستان، مامان کم بود، معلم(یا همون شمع سوزان)هم اضافه میشه، انسان بینوا هم از حق بازی و تفریحش می گذره و میره پی قلم و دفترش، این حق کشی ها مراتب داره میتونه از سوی سال بالایی ها(یا همون دیدبانان شمع سوزان)باشه(نامردا جوم می خوردیم یه علامت زیر اسممون بود!)یا گروه همسالان یا اگه یادتون باشه خودمون هم کم بلا سر این بشر مفلوک در نیاوردیم از خودم شروع کنم بهتر:یه دختری سارا نامی بود،دختر سوسول و ظریف و نحیفی بود،انقدر اذیتش می کردم(یه بار انقدر ترسوندمش قش کرد! در نظر داشته باشیدا خب بچه بودم )چقدر همین معلمامون ما رو از کلاس انداختن بیرون حالا چرا؟ چون 2 به اضافه ی 4 رو نوشتیم 8! من به یه دبستانی میرفتم(سجادیه نام.تو همین میدون فرهنگ،هنوزم هست)مجبور بودیم زیر مقنعه، یقه ببندیم(از نظر من بیشتر شبیه پیش بند بود تا یقه)یه روز که یادت می رفت به چهار میخ می کشیدنت نا مردا! ما چی کشیدیم اونجا!انسان مفلوک زمانی که بزرگ تر شد،در حد گایدن اسکول و راهنمایی اینا،حالا دیگه نوبت دخالت شدید تر از قبل مسئولان خانه ی دوم بود! چرا موهات این ریختیه؟! چرا چرا کفشت این شکلیه؟! چرا این جوری راه میری و...ساده ترین حقش هم پای مال شد و هیچ نگفت.وقتی بشر وارد دبیرستان شد علاوه بر قیافه در عقایدش هم نفوذ کردند، بهش گفتند چه جوری فکر کن، در مورد چی فکر کن، چه نظری بده و حتی چی بخون!(البته شاید مستقیما نگفتن ولی از طریق میانبری و کوچه پس کوچه ای اجازه انتخاب رو ندادند)وقتی بشر بی نوا بزرگتر شد پیش خودش گفت:بزرگ شدم دیگه، ولی خبر نداشت بزرگتر از او هم هستند!خواست وارد دانشگاه بشه با سهمیه بندی مناطق(1،2،3) و سایر سهمیه ها برخورد کرد! خواست استخدام بشه با پارتی بازی و معرف بازان روبه رو شد! خواست عقایدش رو بیان کنه چه از طریق فیلم،کتاب،نشریه،خبر گزاری، شعر، نقاشی، با جایی به نام وزارت ایراد اسلامی رو به رو شد! خواست تکون بخوره دید ای دل غافل میون  چهارتا مثلث اسیر! پس تصمیم گرفت که دیگه حقی برای خودش قائل نشه چون همیشه بزرگ تر هایی هستند که بزرگ تر از بزرگ تر ها هم باشند!

توضیحات:بشر بینوا اکنون پیر شده است و در آستانه مرگ است و در این فکر است که آیا کسی هست که از او حق مرگ را سلب کند؟!! هرچند می داند از ابتدا هم حقی نداشته است!

 

[ چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ یک خرده پا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره یک خرده پا

اینجانب دانشجویی هستم خرده پا در این مملکت گنده پا خودم را نمک پرورده ی این سرزمین میدانم بنابراین سعی می کنم نمک بخورم و نمکدون نشکنم البته میدانید که هر چی زیادی شور شود به تلخی میزند پس به آقایون و خانوما سفارش می کنیم زیاد به خورد این جوانان نمک ندهند... نوشتن جز لاینفک زندگی ماست پس می نویسیم شاید کسی پیدا شود که بخواند. تماس با من : yekkhordepa@yahoo.com jeaghodad@gmail.com