جيـــــــــــــــــــــــــــــــــغ و داد
وبلاگی انتقادی،سیاسی،اجتماعی،فردی همراه با افاضات نا بخردانه و گاهی بخردانه ی اینجانب. 
قالب وبلاگ

برای عوضیت در خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید :

Delivered by FeedBurner

امکانات وب

با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
دوستان جیـــغ و داد

_ *وووو وووو 

_ بله؟

_ خانوم  ص ا...قی

_ بله، بفرمایید

_ من ا... طَ  َفِ جای  زه اد.....

_ چی؟ ببخشید صداتون قطع و وصل میشه

_ من از طَ فِ جایز..... تم...س گر  تَ م.

_اصلا نمی گیرم چی میگید؟

_خانوم صادقی صدام میاد (بله بله) ولی من صدای شما رو ندارم شما یه تماسی با همین شماره بگیر، خدا حافظ.

_ تلفن کارتی؟! تلفن کارتی؟!(حالا قحطی تلفن کارتی شده امروز!)

_ الو سلام شما تماس گرفتید؟

_ بله، من از طرف جایزه ی ادبی ایران تماس میگیرم (کلی خیالات برم داشت که مقامی چیزی اوردیم تو این   مسابقه اولی دومی چیزی!) متاسفانه شما در این مسابقه رتبه ای نیوردید ( آب یخی بود خداییش).

_ ببخشید پس برای چی زنگ زدید؟

_ ولی (ولی چی بگو خب دیوونم کردی!) قرار از طرف انتشارات سخن گستر یک دایرة المعارفی به نام" دایر]   المعارف داستان نویسان و شاعران ایران" چاپ بشه که شما هم برای حضور در این دایرة المعارف انتخاب شدین.

_ یک ذره خندیدم گفتم شوخی می کنید دیگه! هان؟!

_کاملا جدی دارم عرض می کنم.

_ چــــــــــــــــــی مـــــیــــگی!!!

 

قبلا اینجا یه داستان نوشته بودم البته به قول استادم به اصطلاح داستان (اون ) رو یکم پردازش کردم و فرستادم واسه این مسابقه. خلاصه یه بیوگرافی نوشتیم و یکم جیب رو شل کردیم و مبلغی رو پرداخت کردیم و قرار شد جهانی بشیم البته شما زیاد جدی نگیر خودمم زیاد جدی نمیگیرم.

 

و اما داستان:

  در کوچه پس کوچه های تنگ مسکن

  زیر بیست و یک تومن ندارم یه توصیه هم می کنم نگرد نیست. پدر با چهره ای در هم بیرون می آید و روی شیشه نگاهی می اندازد شاید در میان این تکه کاغذهایی که پشت شیشه چسبانده شده موردی مناسبی بیابد با چشمان خسته می خواند، بیست و دو تومن رهن کامل، پنجاه تومن رهن کامل،هفده تومن ماهی سیصد ...، مغزمان سوت می کشد عجب رقم هایی! می پرسم مگر کاخ است؟! می گوید خیر آپارتمان مجهزیست. آهااان، بله!!!

امروز آنقدر راه رفته ایم پاهایمان گِز گِز می کند،تقریبا تمام خیابان ها را، تمام خانه ها را، خانه که چه عرض کنم قوطی کبریتها را زیر و رو کردیم، مثل این که در این شهر با تمام آسمان خراش هایش جایی برای ما نیست.بیچاره پدرمان با خون دل چندرغاز جمع کرده بود و به دلش صابون مالیده بود که یک مقدار به رهن اضافه می کنه و از دست کمسیون بنگاه و خرج اثباب کشی و...خلاص! ولی خبر از تصمیم صاحب خانه نداشت!

در عالم خود بودم که انگار کسی مرا صدا میزد: پری پری، پدر بود.

_ بله.

_   برو زنگ بزن به مادرت و یه خبری بهش بده

_ خوب می دانستم خبری بهش بده یعنی چه، چشم پدر، این را گفتم و با چشمانم دنبال کیوسک تلفن می گشتم، آن طرف میدان یکی هست به پدر اشاره می کنم و می روم سمت کیوسک، شلوغ است، کمی صبر می کنم و در این حین به فکر فرو می روم، ما پایتخت نشینان به چه چیز این شهر دل خوش کرده ایم؟ به هوایش! به آرامشش! به موقعیت های شغلیش که حکایت اون آواز دُهل از دور خوش  است! اصلا ما اینجا چه می کنیم؟ برای چه سالها در این شهر جان کنده ایم و هر روز وضعمان بدتر از دیروز است؟!... خانوم،خانوم، نوبت شماست. تازه حواسم سر جایش آمده، کارت را در حلق تلفن فرو می کنم با چشمک به من نشان می دهد چندر غاز بیشتر بیشتر ته کارتم نمانده، سریع شماره ی خانه ی همسایه را می گیرم(بوق، بوق)

_ الو

_ الو مرضیه خانوم میشه مادرم رو صدا کنید؟(تازه یادم افتاده چیزی ته کارتم نمانده) یعنی نه میشه صداش کنید من بعد دوباره زنگ می زنم.

_ باشه پری جان  ...(ما بقی در ادامه ی مطلب )

پاورقی:

1.امتحانام تموم شد. اختتامیه خوبی داشت وقت شد یه پست میدم براش چون جالب بود تعامل اینجانب با استاد مربوطه خدا تا میتونه از این استادا به آدم بده.

2.من نمیدونم چه سیستمیه این انتخاب واحد اینترنتی؟ حضوری کارمون با مدیر آموزش زودتر راه می افتاد!

3. و اون (*): مثلا ویبره  است.

4. شما خوبید دوستان؟ وبلاگ خونم اومده بود پایین دوستانی که بهشون سر نزدم آماده باشن زین پس هستیم همه جوره.

 

 


 راستش نمی دانستم به مادرم چه طور بگویم که بعد از روزها و ساعت ها گَز کردن خیابان ها همچنان هیچی به هیچی است! چند دقیقه ای می گذرد باز نوبت به من می رسد.

_ الو مرضیه خانوم(سریع گوشی رو به مادرم می دهد)

_الو پری.

_ سلام مامان.

_چه خبر؟

_ راستش، راستش(مِن مِن می کنم، یک چشمم به رقم حک شده روی تلفن است و یک چشمم به پدر و زبانی که الکن مانده) راستش فعلا که هیچی.

_به اون بابات بگو حواسش هست که فقط 5 روز دیگه مهلت داریم.

بغض گلویش را گرفته و اجازه صحبت به او نمیدهد و ناگهان تلفن قطع می شود(بوق، بوق) دستی از پشت سر روی شانه هایم می آید، پدر است می گوید برویم، زیر لب آهسته می گوید میدانم فقط 5 روز مانده ولی... هوا کم کم تاریک می شود یک روز دیگر هم گذشت.

_ پری جان تو برو خونه من میام.

من می روم و پدر هم می رود.

این را بعدا برایم می گوید وقتی با دسته های پول با صورتی چروکیده تر از قبل به خانه می آید .

_ تق، تق.   

_کیه؟

_سلام جناب قاسم هستم، قاسم باربر.

_با کی کار داری؟

_ با عزیز خان کار داشتم...

_سلام عزیز خان اومدم یک کمی پول از کرم شما قرض بگیرم، صفته هاش  رو جلوش میندازه و میگه: هنوز حساب پارسال رو   تصفیه نکردی اومدی واسه چی؟ حاضر می شود سه برابر پولش صفته دست عزیز خان دهد...

بله و پدرم پول نزول کرده است، پدری که صبح تا شام عرق می ریزد تا خرج دانشگاه من و این برادر معلولمان را درآورد، پول نزول کرده است! به خود نهیبی میزنم، دانشگاه رفتنم چه سودی دارد در این اوضاع که آیا بعد از فارق التحصیلی بعد از این همه خرج کاری خواهم یافت؟ یا...! اصلا یک ترم مرخصی می گیرم، میرم دنبال کار... این افکار مرارهایی نمیداد، تصمیمم را گرفتم، هفته ی دیگ انتخاب واحد است، می روم آموزش یک ترم مرخصی می گیرم، به چند نفر رو میندازم که در قبال پولی که به من میدهند برایشان کار کنم و این پول به اضافه ی شهریه دانشگاه حتما مشکلمان را حل می کند...

تمام راه خوشحال میدوم،خیابانها، کوچه ها، همه را طی می کنم تا خانه چیزی نمانده.

خوشحال از تصمیمم، خوشحال از اراده ام، خوشحال از خوشحالیه خانواده ام، فقط میدوم، آنقدر خوشحالم که حواسم به اطرافم نیست ، ناگهان تمام امیدم تمام تلاشم تمام اراده ام را یک جا از دستم میقاپند و من فقط نظاره گر خودم، خوشحالیم، خیابان، موتور و کیفم هستم که هر لحظه از من دور و دورتر می شوند.

[ شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ یک خرده پا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره یک خرده پا

اینجانب دانشجویی هستم خرده پا در این مملکت گنده پا خودم را نمک پرورده ی این سرزمین میدانم بنابراین سعی می کنم نمک بخورم و نمکدون نشکنم البته میدانید که هر چی زیادی شور شود به تلخی میزند پس به آقایون و خانوما سفارش می کنیم زیاد به خورد این جوانان نمک ندهند... نوشتن جز لاینفک زندگی ماست پس می نویسیم شاید کسی پیدا شود که بخواند. تماس با من : yekkhordepa@yahoo.com jeaghodad@gmail.com