جيـــــــــــــــــــــــــــــــــغ و داد
وبلاگی انتقادی،سیاسی،اجتماعی،فردی همراه با افاضات نا بخردانه و گاهی بخردانه ی اینجانب. 
قالب وبلاگ

برای عوضیت در خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید :

Delivered by FeedBurner

امکانات وب

با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
دوستان جیـــغ و داد
جلو آینه با موهایی در هم گوریده می ایستد، شانه چوبی عتیقه اش را که گذشت زمان کمی خمیده اش کرده است بر میدارد و میان موهای بلند و در هم تنیده اش سور می دهد. آرام و با حوصله یک به یک گره موهایش را باز می کند، هنوز افتاب به بالای آسمان نرسیده ولی نور طلایی رنگ طلوع خورشید از لا بلای پرده کرکره ای روی دیوار نقش بسته است. موهایش را مثل همیشه آرام و آهسته می بافد، صدای سوت کتری از آشپزخانه بلند شده. 
نگاهش به چشمان قرمز و پف آلودش در آینه می افتد، لعنی همه چیز همیشه از حرفهای بی ارزش شروع می شود، از چایی که دیر دم کشید یا غذایی که کمی شور شد و حتی گلدان خالی گوشه اتاق که مدتهاست فراموشش کرده ای. فریادها و بگو مگو ها هنوز در سرش زوق زوق می کند، آن همه خشم چه طور در عمق یک دوست داشتن می تواند انقدر راحت رسوخ کند؟!
طعم گس و تلخ چای دم صبح را زیر زبانش مز مز می کند، دفترچه یادداشتش را باز می کند و می نویسد: "امروز می توانست یک روز خوب بهاری باشد از آن صبح هایی که پنجره اتاقم را باز کنم و تا توان دارم نفس عمیق بکشم، لبخند بزنم، موج رادیو گوشی ام را روی موج جوانی تنظیم کنم، صفحات خبرگزاری ها را زیر و رو کنم و چند توییت جنجالی را دنبال کنم ولی فریادهای دیشب هنوز توی گوشم زنگ میزند درست مثل ناقوس یک کلیسای قدیمی..."
دفترش را همان طور که قلم میان برگ هایش مانده است محکم می بندد.
 حالش با یک فنجان چای تلخ هم سر جایش نیامد. زیر کتری که هنوز در حال سوت کشیدن است را خاموش می کند. باقی مانده چای تلخ فنجانش را هم یک جا سر می کشد، باقی مانده غذاهای دیشب و ظرف ها را می شوید و به سراغ تکه های شکسته گلدان خالی کنار اتاق می رود، این گلدان را خیلی دوست داشت زمانی شمعدانی زیبا و خوش بویش در آن خود نمایی می کرد. نمی داند چه شد ولی از یک روز بهاری شمعدانی اش دیگر گل نداد. می دانست گل ها هم حس و حال دارند حساس اند با غم های آدمی غصه دار می شوند و با شادی اشان پر بار، درست مثل بعضی از آدمها، گاهی آنقدر حساس هستند که ممکن است تا خود ریشه اشان بسوزد و ناگهان خشکیده شوند. گلدان خالی و شکسته ی دوست داشتنی اش را جمع کرد. پشت میز تحریرش نشست، دستهایش را ستون سرش کرد و کمی شقیقه هایش را فشار داد، دفتر یادداشتش را دوباره باز کرد و نوشت:
"آدمها نباید حساس باشند، ممکن است کم کم ریشه هایشان بسوزد و دیگر هرگز گل ندهند."
[ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ یک خرده پا ]

سال که به پایان می رسد حس غریبیست. درست نمی دانم باید خوشحال بود یا غمگین ، عمری که می رود آن هم به سرعت برق و باد و روزها و موقعیت های جدیدی که شاید داستان زیبا تر یا بدتر از اکنون را برایمان رقم بزند.

این شب های آخر سال را اختصاص داده ام به مرور تمام این یک سال به بعضی از روزهایم می خندم و از بعضی روزهایم غمگینم و گاهی عصبانی ، چشمانم را که می بندم همه اش مانند فیلمی فریم به فریم از نظرم عبو رمی کنند. شاید می توانستم بهتر ، عاقلانه تر ، محکم تر ، با استرس کمتر خیلی از مسائل را حل کنم. خوب که نگاه می کنم همه اتفاق های زندگی ام بزرگم کرده اند درست مثل خردسالی که با زمین خوردن های مکررش یاد می گیرد چه طور باایستد. خیلی چیزها تغییر کرده است، بعضی از تغییرات را دوست نداشته ام ولی پیش آمده است، داخل گود زندگی همه چیز متفاوت است، تصمیم گیری ها سخت است و ادامه راه زندگی ات حاصل تمام تصمیم گیری هایت.

سالی پر حادثه بود بعضی از اتفاق هایش خوشایند و بعضی نا خوشایند. در سال جدید آرزو می کنم دلتنگی هایتان کوچک ، محبت هایتان وسعت ، عشق هایتان پر رنگ و زندگی اتان بر وفق مراد باشد.

پاورقی:

1. دنیای عجیبی است.

2. سال نو را به تمام دوستان تبریک می گویم.

[ جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ یک خرده پا ]

تا می توانند برایت می گویند که باید مهربان باشی ، به دیگران کمک کنی، صاف و صادق باشی ، پر از صفات نیک انسانی...

هر چه بزرگتر می شوی میفهمی زیاد هم نباید مهربان و صادق و یاری رسان بود ، مجموعه این صفات انسانی ، تبدیلت می کند به انسانی ساده لوح که همیشه مورد دست درازی دیگران قرار می گیرد.

 

پاورقی:

بعد از مدتها سلام اگر هنوز کسی به جیغ و داد سری میزند.

[ پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ یک خرده پا ]

زنی میان سال با چهره ای زیبا و لبخندی بر لب ، کمی چاق در حالی که مشغول ورزش در باشگاه است با هر چه تاکید تمام ترمی گوید :

به دخترم سفارش کرده ام بچه نیاورد اصلا ، مگر خودت چه گلی به سر ما زده ای ! یک نفر را بیاوری مثل ما بد بخت شود

پرسیدم:
مگر ما بد بخت هستیم؟ ما هم به اندازه خودمان تا این سن که رسیده ایم لذتهایی از زندگی بردیم ، یک موسیقی خوب ، دوستی خوب ، کتابی خوب، غذایی لذیذ ، توان ورزش کردن ، بوی نم باران ، حس فصل های سال...

همان طور که لبخندش محو می شود ، با کنایه می گوید:
ایشالا که همیشه خوش باشی!

پاورقی:
گاهی کنار تمام سختی ها ، غم ها ، دلتنگی ها ، تنهایی ها یاد خاطره ها و حس های خوب بهمون میگه ما بد بخت نیستیم.زندگی پر از روزهای خوب و بد است.

[ جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ یک خرده پا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره یک خرده پا

اینجانب دانشجویی هستم خرده پا در این مملکت گنده پا خودم را نمک پرورده ی این سرزمین میدانم بنابراین سعی می کنم نمک بخورم و نمکدون نشکنم البته میدانید که هر چی زیادی شور شود به تلخی میزند پس به آقایون و خانوما سفارش می کنیم زیاد به خورد این جوانان نمک ندهند... نوشتن جز لاینفک زندگی ماست پس می نویسیم شاید کسی پیدا شود که بخواند. تماس با من : yekkhordepa@yahoo.com jeaghodad@gmail.com